تبليغاتX
به همه ولی تنها

به همه ولی تنها

در...............

در کلاس روزگار ٬درس های گونه گونه است٬
 درس یافتن به آب و نان ٬
درس زیستن در کنار این و آن
درس مهر٬
درس اشنا شدن٬
درس با سرشک غم ز هم جدا شدن٬

در کنار معلمان و درس ها٬
در کنار هم ٬نمره های صفر و بیست٬
یک معلم بزرگ٬نیز در تمام لحظه هاتمام عمر٬
در کلاس هست و نیست٬

 

نام اوست :مرگ

و آنچه درس میدهد زندگی ست...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

دخترا و پسرا...........؟؟؟؟

            فرق دخترها و پسرها براي کشيدن پول از عابر بانک
 
 
 
پسرها
 
با ماشين ميرن به بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر بانک
کارت رو داخل دستگاه ميذارن
کد رمز رو ميزنن، مبلغ درخواستي رو وارد ميکنن
پول و کارت رو ميگيرن و ميرن
 
دخترها
 
با ماشين ميرن دم بانک
در آينه آرايششون رو چک ميکنن
به خودشون عطر ميزنن
احتمالاً موهاشون رو هم چک ميکنن
در پارک کردن ماشين مشکل پيدا ميکنن
در پارک کردن ماشين خيلي مشکل پيدا ميکنن
بلاخره ماشين رو پارک ميکنن
توي کيفشون دنبال کارتشون ميگردن
کارت رو داخل دستگاه ميذارن، کارت توسط ماشين پذيرفته نميشه
کارت تلفن رو ميندازن توي کيفشون
دنبال کارت عابربانکشون ميگردن
کارت رو وارد دستگاه ميکنن
توي کيفشون دنبال تيکه کاغذي که کد رمز رو روش ياداشت کردن ميگردن
کد رمز رو وارد ميکنن
۲دقيقه قسمت راهنماي دستگاه رو ميخونن
کنسل ميکنن
دوباره کد رمز رو ميزنن
کنسل ميکنن
دوست پسرشون رو صدا ميزنن که کد صحيح رو براشون وارد کنه
مبلغ درخواستي رو ميزنن
دستگاه ارور (خطا) ميده
مبلغ بيشتري رو درخواست ميکنن
دستگاه ارور (خطا) ميده
بيشترين مبلغ ممکن در خواست ميکنن
انگشتاشون رو براي شانس رو هم ميذارن
پول رو ميگيرن
برميگردن به ماشين
آرايششون رو توي آينه عقب چک ميکنن
توي کيفشون دنبال سويچ ماشين ميگردن
استارت ميزنن
پنجاه متر ميرن جلو
ماشين رو نگه ميدارن
دوباره برميگردن جلوي بانک
از ماشين پياده ميشن
کارتشون رو از دستگاه عابر بانک بر ميدارن. (حواس نمي‌ذار براي آدم)
سوار ماشين ميشن
کارت رو پرت ميکنن روي صندلي کنار راننده
آرايششون رو توي آينه چک ميکنن
احتمالاً يه نگاهي هم به موهاشون ميندازن
مندازن توي خيابون اشتباه
برميگردن
ميندازن توي خيابون درست
پنج کيلومتر ميرن جلو
ترمز دستي رو آزاد ميکنن. (ميگم چرا انقدر يواش ميره)
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

ای بابا.......

اصولا دخترهاي اين زمونه هفت هشت نوع داداش دارند. هر كدوم از داداشاشونو هم واسه يه كاري مي خوان
 
 
داداش شماره يک:بچه پول دار ! ماشين داره ! رستوران خوب مي رن باهم! اينترنت 24
ساعته مجاني هم بعنوان اشانتيون بهشون ميده !
داداش شماره دو :يه پسر رومانتيك ! خوراك درددل بشينن نصفه شبها باهم درددل كنند
 و گريه كنن باهم.
داداش شماره سه:بچه خلاف و شر چت روم ! هر پسري بخواهد تو اينترنت اذيتشون كنه
 خان داداش جون حالشو مي گيره !
دادش شماره چهار:از نوع هنري ! خوراك رفتن باهم به سينما، تئاتر و موزه ! و محافل نقد
 فيلم ! بليط جشنواره فجرشون تضمينيه ! موهاي اين مدل داداش ترجيحا بلنده ! به اضافه ريشهايي
 مدل دار!
داداش شماره پنج:خوش تيپ ! خوراك اينه كه ببره با خودش به دوستاش پز بده بگه:نگاه کنين
 چه داداش جيگري دارم ! داداش من خيلي خوش تيپه! 
داداش شماره شش:بچه معروف ! هر هفته پنج شنبه ها يه پارتي دعوتت مي كنه ! رقصشم
 خوبه ! همه مدله بلده برقصه!
داداش شماره هفت:متخصص كامپيوتره ! هر وقت كامپيوترت خراب شد داداش جونت مياد
 برات درست مي كنه!
داداش شماره هشت:بچه مثبته.. بچه مودبيه .. وقتي مي ري باهاش بيرون لپ هاش سرخ
ميشه، خوراك اينه ببري به مامانت نشون بدي بگي مامان جون اين دوست پسره منه! مامانت
 عاشق اين جور پسراست
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

شنا کردن در دریای عشق

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

عشق مردها

این متنی که می بینید یک نظر است و توهین به هیچ کس نیست.واقعییت امروز جامعه است.

 

مردها در چهار چوب عشق و محبت به وسعت غير قابل تصوري نامردند. و براي اثبات كمال نامردي شان همين بس كه تمنا در مقابل قلب عاشق و فريب خورده يك زن احساس مي كنند كه مردند. تا هنگامي كه قلب زن تسليم  نشده پست تر و سمج تر از يك سگ ولگرد، عاجز تر و تو سري خورتر از يك زنداني اسير گداتر از همه گدايان سامره گردن كج ، دست تمنا به پيش گدايي عشق دراز مي كنند ولي به محض اينكه قلب زن تسليم شد، به يكباره به يادشان مي افتد كه خدا مردشان آفريده، بعد مردانگي را در اوج نامردي دنبال مي كنند، براي اسير كردن يك زن و به زنجير كشيدن يك قلب.    

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

با تو ولی تنها

من با تو نفس میکشم هر دم هر بازدم هر لحظه ام را با تو زندگی میکنم با تو مردگی میکنم با تو میگریم با تو میخندم چونان سیبکی سرخ از درختت آویخته ام حیات از مجرای دو لبان تو میاید هر دمم را تو میسازی هر آنچه بر من میرود در خاطرم ثبتشان میکنم تا بیایم برایت بگویم از آنها در خیالم با تو سخن میگویم همه چیز را تعریف میکنم آماده میکنم تا برای تو بگویم تو را خیال میکنم تو را میشنوم تو را میگویم تو را لمس میکنم از هر شش جهت بر من آمده ای چونان باران اردیبهشت...چرا بی انصاف باشم تو مرا زاییدی تو مرا از میان منهای مه آلود من شناختی تو به مرا آفتاب کردی مرا فرصت ایثار دادی

آن توی تو را دوست دارم..دوست دارم.دوست دارم.دوست دارم

تو به تکرارها هم معنا دادی

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

آن توی تو را دوست دارم

توی تو

تو

...

تو ما ما باشی مها ما تو؟

ندانم من منم یا تو

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

خدا برای شنیدن حرف ما به فریادمان نیازی ندارد

بند .تمام خاطره ها را شکست و رفت                        بغض. تمام حنجره ها را شکست و رفت

نزدیک ظهر داغ غزل خیز فصل مهر                             بر فرش باد سرد زمستان نشست ورفت

ساحل کنار پنجره ها رسیده بود                                اما به نبض پنجره ها دل نبست ورفت

انبوه شعر های دلم بی جواب ماند                              رسم تموم شاعره ها را شکست و رفت

دنیا خلاصه شد به اتاقی شبیه عشق                          از این اتاق گرم وصمیمی رست ورفت

قصه تمام جاذبه اش فصل اخر است                              حیف از کتاب دل که چه ارام بست و رفت

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

زندگی زیباست

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

تقدیم به دوستداران عشق

 
اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

پس با تمام وجود فرياد ميزنم

                                      دوستت دارم 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

عشق یعنی چه؟؟؟

 

عشق يعنی چه. . .

 

عشق يعنی مستی و ديوانگی

                                    عشق يعنی با جهان بيگانگی

عشق يعنی شب نخفتن تا سحر

                                    عشق يعنی سجده ها با چشم تر

عشق يعنی سر به دار آويختن

                                    عشق يعنی اشک حسرت ريختن

عشق يعنی در جهان رسوا شدن

                                    عشق يعنی مست و بی پروا شدن

عشق يعنی سوختن يا ساختن

                                    عشق يعنی زندگی را باختن

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

چشم انتظار دیدنت

یکی بود یکی نبود،زیر گنبد کبود


تو شدی قصهء عشق،وقتی عاشقی نبود

تو سرآغاز منی از همیشه تا هنوز


تو سرآغاز منی،مثه خورشید واسه روز
واسه حرفای کتاب تویی معنای جدید
واسه پرواز خیال،تو کبوتر سپید
تو مثل حادثهء شب دلسپردنی
تو همون قصهء یک نگاه و عاشق شدنی


به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم،تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند.دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم،اما تصویرت به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی.
چشمانم را آرام میبندم،صدایت در گوشم میپیچد.،طنین خنده هایت همه جا را پر میکند.بی اختیار لبخند میزنم،ولی صدایت دورو دورتر میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی و این فقط خیال توست که مرا دنبال میکند.و چه شیرین است رؤیایی که رنگ از وجود تو میگیرد.دلم میخواهد با تو کنار ساحل بنشینم،سرم را روی شانه های ات بگذارم و امواج آبی کف آلود را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم.دلم برای آرامش نیلگون امواج تنگ شده است.دلم برای چشمهای دریایی تو تنگ شده است.برای امواج بی مهابای نگاهت که بر دلم میتازد و قلبم را از گرمای عشقت لبریز میکند.
دیشب برایت از آسمان یک سبد ستاره چیده ام،یک سبد نور، تا شبهایت بدون ستاره نماند.مگر نمیدانی قحطی آمده است؟قحطی خورشیدو ماه و ستاره.
گفتم برایت یک سبد بچینم،نکند آسمانت بی ستاره بماند.آخر اگر شبی خوابت نبرد،لا اقل ستاره ای باشد که بشماریش و آرام آرام چشمانت از خواب سنگین شود.
دلم هوایت را کرده است.میبینی! دوباره بیقرار شده ام.گیج شده ام.تو این حرفهای آشفته را به دل دیوانه ام ببخش.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط حامد محمدی  |